ای راهب کلیسا
کمتر بزن به ناقوس
خاموش کن صدا را
نقاره می زند طوس

![]()
میلاد امام رضا علیه السلام بر عاشقان
و دوستدارانش مبارک

امام خمینی (ره)خطاب به
سردارشهید شوشتری
بعد از عملیات مرصاد:
در این دنیا که نمی توانم کاری کنم.
اگر آبرویی داشته باشم در آن دنیا قطعا
شما را شفاعت خواهم کرد.
خدا گفت: چیزی بگو ! گنجشک گفت: خسته ام.
خدا گفت: از چه ؟ گنجشک گفت: تنهایی،
بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی،
او را داشته باشی. خدا گفت: مگر مرا نداری ؟
گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که
بال های کوچکم به تو نمی رسند .
خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟
گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک
گلویش فشار آورده بود. خدا گفت: آیا همیشه
در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی
که جایی برایم نمانده. چنان کوچک که دیگر
توان پذیرشم را نداری.هرگز تنهایت گذاشتم ؟
گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ،
چشم های کوچکش را پر کرده بود .
خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی
برای تو هست ، بیا ! گنجشک سر بلند کرد .
دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .
گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود

![]()
![]()
![]()

بره گمشده عباس
با سر و صداي محمود از خواب پريدم. محمود در حاليکه هرهر ميخنديد رو به
عباس گفت: «عباس پاشو که دخلت درآمده. فک و فاميلات آمدهاند ديدنت!»
عباس چشمانش را ماليد و گفت: «سر به سرم نگذار. لرستان کجا، اين جا کجا؟»
- خودت بيا ببين. چه خوش تيپ هم هستند. واست کادو هم آوردهاند!
همگي از چادر زديم بيرون. سه پيرمرد لر با شلوار پاچه گشاد و چاروق و کلاه
نمدي به سر در حاليکه يکي از آنها بره سفيدي زير بغل زده بود، ميآمدند.
عباس دودستي زد به سرش و ناليد: «خانه خراب شدم!»
به زور جلوي خنده مان را گرفتيم. پيرمردها رسيده نرسيده شروع کردند به
قربان صدقه رفتن وهمه را از دم با ريش زبر و سوزن سوزني شان گرفتند به بوسيدن.
عباس شرمزده يک نگاه به آنها داشت يک نگاه به ما. به رو نياورديم و آورديمشان
تو چادر. محمود و دو، سه نفر ديگر رفتند سراغ دم کردن چايي. عباس آن سه را معرفي
کرد:
پدر، آقا بزرگ و خان دايي، پدرزن آينده اش. پيرمردها با لهجه شيرين
لري حرف ميزدند و چپق ميکشيدند و ما سرفه ميکرديم و هر چند لحظه
ميزديم بيرون و دراز به دراز روي شکم مان را ميگرفتيم و ريسه ميرفتيم.
خان دايي يا به قول عباس، خالو جان بره را داد بغل عباس و گفت: «بيا خالو
جان، پروارش کن و با دوستانت بخور.» اول کار بره نازنازي لباس عباس آقا را
معطر کرد و ما دوباره زديم بيرون. ولخرجي کرديم و چند بار به چادر تدارکات
پاتک زديم و با کمپوت سيب و گيلاس از مهمانهاي ناخوانده پذيرايي کرديم.
پدرزن عباس مثل اژدها دود بيرون داد و گفت: «وضعتان که خيلي خوبه.
پس چي هي ميگويند به جبههها کمک کنيد و رزمندهها محتاج غذا و لباس
و پتويند؟» عباس سرخ شد و گفت:«نه کربلايي شما مهمانيد و بچهها
سنگ تمام گذاشتهاند.» اما اين بار پدر و آقا بزرگ هم ياور خان دايي شدند
و متفق القول شدند که ما بخور و بخواب کارمان است والله نگهدارمان!
کم کم داشتيم کم ميآوريم و به بهانههاي الکي کرکر ميکرديم و آسمان و
صحرا را نشان ميداديم که مثلا به ابري سه گوش در آسمان ميخنديديم!
شب هم پتوهايمان را انداختيم زيرشان و آنها تخت خوابيدند.
از شانس بد آن شب فرمانده گردان براي اين که آمادگي ما را بسنجد، يک
خشم شب جانانه راهانداخت. با اولين شليک، خان دايي و آقا بزرگ و پدر يا
مش بابا مثل عقرب زدهها پريدند و شروع به داد و هوار کشيدن و يا حسين
و يا ابوالفضل به دادمان برس، کردن.
لابه لاي بچه ضجه ميزدند و سينه خيز ميرفتند و امام حسين را به کمک ميطلبيدند.
اين وسط بره نازنازي يکي از فرمانده هان را اشتباه گرفته بود
و پشت سرش ميدويد و بع بع ميکرد. ديگر مرده بوديم از خنده.
فرمانده فرياد زد: «از جلو نظام!» سه پيرمرد بلند فرياد زدند: «حاضر!» و بره
گفت: «بع! بع!» گردان ترکيد. فرمانده که از دست بره مستأصل شده بود دق
دلش را سر ما خالي کرد: بشين، پاشو، بخيز!
با هزار مکافات به پيرمرد حالي کرديم که اين تمرين است و نبايد حرف بزنند
تا تنبيه نشويم. اما مگر ميشد به بره نازنازي حرف حالي کرد. کم کم فرمانده
هم متوجه موضوع شد. زودتر از موعد مقرر ما را مرخص کرد. بره داشت با
فرمانده به چادر مسئولين گردان ميرفت که عباس با خجالت و ناراحتي بغلش
کرد و آورد. پيرمردها ترسيده و رميده شروع کردند به حرف زدن که: «بابا شما
چقدر بدبختيد. نه خواب داريد و نه آسايش. اين وسط ما چکاره ايم، خودمان نميدانيم!»
صبح وقتي از مراسم صبحگاه برگشتيم، ديديم که عباس بره اش را بغل کرده
و نگاه مان ميکند. فهميديم که سه پيرمرد فلنگ را بستهاند و بره را گذاشتهاند
براي عباس. محمود گفت: «غصه نخور، خان دايي پيرمرد خوبي است. حتماً
دخترش را بهت ميدهد!» عباس تا آمد حرف بزند بره صدايي کرد و لباس عباس
معطر شد!
(کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 47)

ميروم حليم بخرم
آن قدر کوچک بودم که حتي کسي به حرفم نميخنديد. هر چي به بابا ننه ام ميگفتم ميخواهم
به جبهه بروم محل آدم بهم نميگذاشتند. حتي تو بسيج روستا هم وقتي گفتم قصد رفتن به جبهه
را دارم همه به ريش نداشتنم هرهر خنديدند. مثل سريش چسبيدم به پدرم که الّا و بالله بايد بروم
جبهه.
آخر سر کفري شد و فرياد زد: «به بچه که رو بدهي سوارت ميشود. آخر تو نيم وجبي ميخواهي
بروي جبهه چه گلي به سرت بگيري.» دست آخر که ديد من مثل کنه به او چسبيده ام رو کرد به
طويله مان و فرياد زد: «آهاي نورعلي، بيا اين را ببر صحرا و تا مخورد کتکش بزن و بعد
آن قدر ازش کار بکش تا جانش دربيايد!»
قربان خدا بروم که يک برادر غول پيکر بهم داده بود که فقط جان ميداد براي
کتک زدن. يک بار الاغ مان را چنان زد که بدبخت سه روز صدايش گرفت! نورعلي
حاضر به يراق، دويد طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتيم صحرا. آن قدر کتکم
زد که مثل نرم تنان مجبور شدم مدتي روي زمين بخزم و حرکت کنم. به خاطر
اين که تو ده، مدرسه راهنمايي نبود. بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمايي بود،
آورد شهر و يک اتاق در خانه فاميل اجاره کرد و برگشت. چند مدتي درس خواندم و دوباره به
فکر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آن قدر فيلم بازي کردم و سرتق بازي در آوردم
تا اين که مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت.
روزي که قرار بود اعزام شويم، صبح زود به برادر کوچکم گفتم: «من ميروم حليم
بخرم و زودي برمي گردم.» قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمين گذاشتم و
يا علي مدد. رفتم که رفتم.
درست سه ماه بعد، از جبهه برگشتم. در حالي که اين مدت از ترس حتي يک نامه براي
خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حليم فروشي يک کاسه حليم خريدم و رفتم طرف خانه.
در زدم. برادر کوچکم در را باز کرد و وقتي حليم ديد با طعنه گفت: «چه زود حليم خريدي و
برگشتي!»
خنده ام گرفت. داداشم سر برگرداند و فرياد زد: «نورعلي بيا که احمد آمده!» با شنيدن اسم
نورعلي چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جاماند!
(کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 11)
ما را بی خبر نگذاری اگر شهید شدی
بعضی از پستها و نگهبانیها خطری بود، مثل سنگرهای کمین. رفتنش با
خودش بود آمدنش با دیگران! جاهایی که تا عرش خدا به اندازه شاید یک بند
انگشت فاصله بود. اجابت دعا در آن شرایط رد خور نداشت. برای همین به
نگهبان گفته می شد: اگر سرت را روی سینه ات گذاشتند التماس دعا!
یا اینکه: ما را بی خبر نگذاری اگر شهید شدی، رسیدی یک زنگی بزن از
حالت مطلع بشویم.
از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی

![]()
دست نوشته ای از شهید دكتر محمدرضا فتاحی
نمی توانم بگویم چقدر خوشحالم كه در زمان اكنون
زندگی می كنم. زمانی كه آنچه باید برای جذب
ظاهری و روحی انسان به دنیا و دست یافتن به لذت
مهیا باشد، بیشتر از هر زمان دیگری هست. و انسان
امروز سخت تر از هر زمان دیگری باید انتخاب كند و
طاقت بیاورد.
با انتخابش تنها می ماند، حتی در كنار عزیزترین هایش؛
آنها كه هر روز و شب كاملا توجه دارند خوب بخورند
(صبحانه كامل، ظهر غذای انرژی بخش و شب میوه ی فراوان و غذای كم و سبك)؛ خوب بپوشند(لباس اولین
زبان گویای ما و معرف شخصیتمان) و زندگیشان را به سمت رفاه و راحتی بیشتر ببرندو البته خدا را هم
عبادت كنند. نماز،روزه، محرم ها عزاداری فراوان و به نظرشان اینها هیچ منافاتی با هم ندارد.
هرگز نمی توانی به آنها بگویی تو این را با تمام وجود
درك كرده ای كه هیچ چیز نمی تواند انسان را به
كمالش نزدیك كند، مگر سختی، درد و آنچه وقتی
با تمام وجود خودش را به پروردگار سپرد بر او فرو
خواهد ریخت و هرگز در تایید حرفت نمی توانی
بگویی خدا خودش فرموده
« دنیا را برای راحتی مومن خلق نكرده ام» و
چطور خوش خیالانه دنبال زندگی راحت می روی
و خواهان عشق او هم هستی؟
اگر به اشتباه كم طاقتی كردی و این یكی دو
جمله را به زبان آوردی، خواهی شنید
«مگر نعوذبالله پروردگار آزار دارد كه بخواهد بنده اش
رادر سختی و فشار ببیند».
حالا چه داری بگویی!
من در بهترین زمانه ی هستی زندگی می كنم. در
نزدیك ترین لایه های هوا به آسمان. معبود من علت
العلل نیست، خالق هستی و اسمان و اقیانوس های
شگفت انگیز هم نیست(و صد البته كه همه اینها هم هست)من بهشت و جهنم نمی شناسم. معبود من
فقط عشق است. نیاز و تمنایی كه با تمام وجود در
درون من می جوشد. نقص، درد، سردرگمی، و حیرتی
كه وقتی از او خالی ام مرا در خود می پیچد و زمین
گیرم می كند. من برای زیستن به او نیازمندم بیشتر
از هوا و آب. من به او نیازمندم. برای هلاك نشدن از
درد تنهایی و غربت زمین.
حالا بهتر از همه ی این سالها با شهیدان احساس
نزدیكی می كنم. وقتی از آنها می خوانم، وقتی از
دردشان می گویند، جنس این درد... این تنهایی را
می فهمم. زمانی كه درد بودن، درد خوب بودن،
ابرهای سپید خزان آلود سینه ی مرا به حركت
وامی دارد و بغض گلویم را سد می كند شماها از
احساس من چه می دانید.
آه ای درد بزرگ بودن! كه مرا در دیده ی اینان كه
بسی كوچك بینند، خوار كرده ای. واژه سرگردانی
و تنهایی و اضطراب.كاش فقط یكبار ، آری ای بودن
عظیم، فقط یكبار به سینه ی اشك نادیده غم ناگرفته
قدم می نهادی و به آنها می فهماندی آن كس كه
در بودن خویش آورده است چه حالی دارد.
من روحی آواره ام در كویری غریب؛ تنهای تنها و
مشحون از درد؛ غریبانه خواهد سوخت تا اصالت
انسان را پاس دارم. بدون ذره ای شك بر درستی
راهم ایمان دارم و این ایمان تجربه ای است كه از
تماشای سوختن روح خویش آموخته ام.
دردی مغز استخوانم را می سوزاند/گلستان جعفریان/
صفحه ی فانوس از ماهنامه امتداد شماره 10/
مهرماه 1385

![]()
بدانید تنها راهی که می توانید با آن برای خود افتخار
جاویدان مهیا کنید اطاعت مطلق شما از ولایت فقیه
است.فراموش نکنید که بزرگترین جهاد جهاد با نفس
است. با نفس مبارزه نمایید و از وسوسه های شیطان
بگریزید و به خدا بپیوندید
شهیدعلی محمودوند
بسم ا... الرحمن الرحیم
اگر ما را هدایت نمی کردما هدایت نمی شدیم
السلام علیک یا ثارا...ای چراغ هدایت و کشتی نجات،
ای رهبر آزادگان ، ای آموزگار شهادت بر حران ای که
زنده کردی اسلام را با خونت و با خون انصار و اصحاب
باوفایت ای که اسلام را تا ابد پایدار و بیمه کردید .
( یا حسین دخیلم )آقا جانم وقتی که ما به جبهه
می رویم به این نیت می رویم که انتقام آن سیلی
که آن نامردان برروی مادر شیعیان زده برای انتقام
آن بازوی ورم کرده میرویم برای گرفتن انتقام آن سینه
سوراخ شده می رویم.سخت است شنیدن
این مصیبتها خدایا به ما نیرویی و توانی عنایت کن
تا بتوانیم برای یاری دینت بکار ببندیم . خدایا به ما
توفیق اطاعت و فرمانبرداری به این رهبر و انقلاب
عنایت بفرما . خدایا توفیق شناخت خودت آنطور که
شهداء شناختند به ما عطا فرما و شهداء را از ما
راضی بفرما و ما را به آنها ملحق بفرما .
معصیت چیزی ندارم و ا... اگر تو کمک نمی کردی
و تو یاریم نمی کردی به اینجا نمی آمدم و اگر تو
ستارالعیوبی
را بر می داشتی میدانم که هیچ کدام از مردم پیش
من نمی آمدند ، هیچ بلکه از من فرار می کردند حتی
پدر و مادرم . خدایا به کرمت و مهربانیت ببخش آن
گناهانیکه مانع از رسیدن بنده به تو می شود .
الهی العفو...
( امام دوستت دارم و التماس دعا دارم )
که میدانم بر سر قبرم می آید.
ظهر عاشورا 24/6/1365

ای خدای بزرگ!اکنون که به سراغ تو می آیم از تو هم
هیچ انتظاری ندارم.آنچه کرده ام فقط به خاطر عشق تو
بوده است ,احساس وظیفه می کردم و ا نجام دادم.
از تو هم هیچ انتظاری ندارم فقط به سراغ تو می آیم.
نمی دانم آنچه کرده ام مقبول نظر تو بوده است یا نه؟
نمی دانم آزمایشی را که گذرانده ام روسفید شده ام
یا نه؟ به هرحال در این عالم جز عشق و محبت به
بزرگی و عظمت تو محرک دیگری نداشته ام, سوخته ام
ولی از سوزش خود لذت برده ام , شمع بوده ام و از
سوختن خود نور داده ام , غم و درد همیشه انیس من
بوده اند , من همیشه با رنج و مشقت خو گرفته ام, از
هیچ کس و هیچ چیز انتظاری ندارم.
به آنچه کرده ام و آنچه داشته ام مغرور نیستم و شرم
دارم از اینکه چرا اینقدر ناچیز بوده ام.
از نیایش های شهید دکتر چمران
منبع:کتاب زمزم عشق نوشته ی دکتر اسماعیل منصوری لاریجانی
دیگر نمی خواهم زنده بمانم.من محتاج نیست شدنم.
من محتاج توام.خدایادیگر طاقت ندارم.بگذار این خشکزار
وجودم این مرده قلب من دیگر نباشد.بگذار این دیدگان
دیگر نبیند بس است هر چه دیده اند.بگذار این گوشها
دیگر نشنوند بس است هر چه شنیده اند.بگذار این
دست و پاها دیگرحرکت نکنند بس است هر چه
جنبیده اند.
خدایا دوست دارم تنهای تنها بیایم دور از هر کثرتی.
دوست دارم گمنام گمنام بیایم دور از هر هویتی.
خدایا اگر بگویی لیاقت نداری خواهم گفت لیاقت
کدام یک از الطاف تو را داشته ام؟
خدایا دوست دارم سوختن را فنا شدن را از همه جا
جاری شدن به سوی کمال انقطاع روان شدن را...
شهید احمدرضا احدی

![]()


