وای بر ما!

 

 shahid-ahmadi-roshan.jpg

امام خامنه ای:

فرض بفرمائيددركشور تروراتفاق مى‌افتد؛

خوب اين يک كار تروريستى است.

در همين قضيه‌ى اين ترورها،من عقيده‌ام اين است كه

بچه‌هاى تشكل هاى دانشجوئى دراين قضيه كوتاه آمدند؛

يعنى كم‌عملى نشان دادند



دم خروس یا قسم حضرت عباس؟!

_.jpg

 

چگونه هست که غرب از یک طرف دانشمندان ما را ترور می کند
و از طرف دیگر به فیلمهای بی ارزش و بی محتوی ما که جنبه
اعتراضی دارد ، جایزه می دهد؟

ملت همه روشن!

بکشید ما را ملت ما «روشن‌تر» می‌شود …

تشییع عشق

تشیع و خاکسپاری شهید مصطفی احمدی روشن در گلزار شهدای چیذر

تشیع و خاکسپاری شهید مصطفی احمدی روشن در گلزار شهدای چیذر

تشیع و خاکسپاری شهید مصطفی احمدی روشن در گلزار شهدای چیذر

از مجازات مرتكبان این جنایت و عاملان پشت صحنه‌ی آن هم هرگز چشم‌پوشی نخواهیم كرد.

امام خامنه‌ای  در پیامی ضمن تسلیت شهادت دانشمند جوان، شهید احمدی‌روشن در حادثه تروریستی در تهران، این ترور بزدلانه را نشانه‌ی به بن‌بست رسیدنِ استكبار جهانی به سردستگی آمریكا و صهیونیزم، در مقابله با ملت مصمّم و مؤمن و پیشرونده‌ی ایران اسلامی دانستند.
متن پیام به این شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم
شهادت دانشمند نخبه‌ی جوان، شهیدمصطفی احمدی روشن، اندوه دیگری بر دل دوستداران دانش و متعهدان به پیشرفت جمهوری اسلامی نهاد. ما همگی شریك غم پدر و مادر و همسر و فرزند این جوان مظلوم و برجسته و سرافرازیم.
این ترور بزدلانه كه عاملان و طراحانش هرگز جرأت نخواهند كرد به جنایت كثیف و پلید خود اعتراف كنند و مسئولیت آن را بپذیرند مانند دیگر جنایات شبكه‌ی تروریزم بین‌الملل دولتی، با طراحی یا همراهی سرویسهای سیا و موساد عمل شده و نشانه‌ی به بن‌‌بست رسیدنِ استكبار جهانی به سردستگی آمریكا و صهیونیزم، در مقابله با ملت مصمّم و مؤمن و پیشرونده‌ی ایران اسلامی است.
 
آنها در این رفتار شنیع و قساوت‌آمیز نیز شكست خواهند خورد و به اغراض پلید و شریرانه‌ی خود دست نخواهند یافت. رشد شتابنده‌ی علمی و فتح قله‌های دانش كه با همت و عزم جوانان مؤمن و غیور و توانائی چون مصطفای شهید رونق یافته، امروز قائم به هیچ فردی نیست، این یك جنبش تاریخی و برخاسته از یك عزم خلل‌ناپذیر ملی است.
 
ما به كوری چشم سران اردوگاه استكبار و نظام سلطه، این راه را با قوت و اراده‌ی راسخ دنبال خواهیم كرد و پیشرفت رشك‌آور ملت بزرگ خود را به رخ دشمنان عنود و حسود خواهیم كشید، و البته اینجانب شهادت این عزیز را به والدین و همسر و فرزندش و به جامعه‌ی علمی و دانشگاهی كشور و به عموم دوستداران و متعهدان نهضت علمی فراگیر، تبریك و تسلیت میگویم و برای آنان صبر و سكینه‌ی الهی و برای شهید عزیزمان علو درجات اخروی را از خداوند متعال مسألت میكنم و یاد شهیدان علیمحمدی و شهریاری و رضائی‌نژاد را گرامی میدارم.
سیدعلی خامنه‌ای
22/دیماه/1390

درخواست 300 دانشجوی صنعتی شریف برای تغییر رشته به مهندسی هسته‌ای

مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی شریف خبر داد
 

خبرگزاری فارس: مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی شریف گفت: 300 دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف با تکمیل فرم‌های تغییر رشته، از معاونت آموزشی این دانشگاه درخواست داشتند تا با ورود آنان به رشته مهندسی هسته‌ای موافقت کنند.

خبرگزاری فارس: درخواست 300 دانشجوی صنعتی شریف برای تغییر رشته به مهندسی هسته‌ای

محمدسعید سرافراز مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی شریف در گفت‌وگو با خبرنگار گروه دانشگاه خبرگزاری فارس، با اعلام این خبر گفت: 300 دانشجوی دانشگاه شریف در روز پنجشنبه 21 دی و همزمان با برگزاری مراسم وداع با پیکر‌ شهید مصطفی احمدی‌روشن که در مسجد این دانشگاه برگزار شد، با تکمیل فرم‌هایی از معاونت آموزشی دانشگاه صنعتی شریف درخواست داشتند تا تغییر رشته دهند.

وی افزود: این 300 دانشجو با تکمیل فرم‌های تغییر رشته از مسئولان دانشگاه صنعتی شریف تقاضا داشتند تا با تغییر رشته آنان و ورود به رشته مهندسی هسته‌ای موافقت کنند.

این فعال دانشجویی خاطرنشان کرد: فرم درخواست تغییر رشته این 300 دانشجو در اختیار معاونت آموزشی دانشگاه صنعتی شریف قرار گرفته و طی روزهای اخیر نیز تعداد بی‌شماری از دانشگاه‌ها درخواست تغییر رشته داده‌اند.

سرافراز تأکید کرد: دشمنان نظام اسلامی باید بدانند که با شهادت امثال احمدی روشن، هزاران احمدی روشن در دانشگاه‌ها رشد و نمو پیدا خواهند کرد.

حاجي بخشي که بود؟

حاجی بخشی یکی یکدانه بود و تکرار شدنی نیست. بعد از جنگ هم سعی کرد روی پای خودش باشد و با آنکه سن و سالی از او گذشته بود به شدت تلاش و کوشش می کرد.
کیهان:
9ساله بود که یک افسر انگلیسی در اهواز دوستش را کشت و او به روحانی محل گفت: من او را می کشم!
می دید آمریکایی ها با دینامیت از رودخانه ماهی می گیرند. اعتمادشان را جلب کرد و مقدار دینامیت از آنها گرفت و افسر انگلیسی را به درک فرستاد.

در ماجرای کودتای آمریکایی 28 مرداد سال 1332، به طرفداران آیت الله کاشانی و گروه نواب صفوی پیوست و از همانجا مبارزه با رژیم طاغوت را آغاز کرد. یک بار که مامورین ساواک در تعقیبش بودند پول های جیبش را در خیابان ریخت. مردم برای جمع کردن هجوم آوردند و راه ماموران سد شد!

اما همه اینها مقدمه ای برای ماجرایی بزرگ تر بود. ماجرایی که هشت سال به طول انجامید. حالاحاج ذبیح الله بخشب معروف به حاجی بخشی 75 سال سن دارد و در بیمارستان بستری است.( این مطلب قبل از درگذشت ایشان نوشته شده است) بعضی روزها حتی 100 نفر به ملاقاتش می روند. رفقایش خوب او را می شناسند.نسل سومی ها هم او را بسیار دیده اند. چهره حاجی بخشی در راهپیمایی و تجمعات انقلابی از سوژه های ثابت بزرگ ترین خبرگزاری های دنیاست.

روحیه حاجی بخشی حتی شهید آوینی را نیز متعجب کرده است، پس چه تعجبی دارد که روزنامه آمریکایی کریستین ساینس مانیتور از او گزارش تهیه کند. راستی صدا و سیما خودمان برای او، یا بهتر است بگوییم برای نسل جوان چه کرده است؟ بگذریم...

می دانیم حق حاجی بخشی با این چند خط ادا نمی شود اما به سراغ چند تن از آشنایان حاجی رفتیم تا از او برایمان بگویند.

 راستی، حاجی جان! نمی دانم می دانی یا نه اما این روزها شهر شاهد دهها تجمع علیه استکبار و صهیونیست هاست. آخر دارند مردم غزه را قصابی می کنند.چقدر جایت میان جوانان خالی است!
    
    
پدر وتو!
بهروز ساقی - خبرنگار و جانباز دفاع مقدس- در مورد حاجی بخشی می گوید؛ اولین بار او را در اسلام آباد غرب در سال 61 دیدم. سر پر شوری داشت و با اینکه همان وقت هم نسبت به سایر رزمندگان سن زیادی داشت اما بسیار پرانرژی بود و تا اجتماعی چند نفره گیر می آورد شروع به سخنرانی می کرد.

سخنرانی هایش هم هیجان انگیز و سیاسی بود و در آنها به اوضاع جهان اعتراض می کرد. بیشتر اعتراضش هم نسبت به سازمان ملل، شورای امنیت و بویژه حق وتو بود. دستهایش را در هوا تکان می داد و با فریاد از ظالمانه بودن حق وتو می گفت و اینکه تنها پنج کشور مستکبر جمع شده و این بساط را برای خودشان درست کرده اند. روزی چند بار در مورد حق وتو سخنرانی می کرد و از جمع های چهار پنج نفره هم نمی گذشت. طوری شده بود که بین بچه ها به «پدر وتو» معروف شده بود.
    
    
حنا بندان
گلعلی بابایی نویسنده دفاع مقدس اولین بار حاجی را در والفجر4 در سال 61 در منطقه عملیاتی کانیمانگا دیده است. عملیات ناهماهنگ و اوضاع بهم ریخته شده بود و همه دلهره و اضطراب داشتند و هیچکس دل و دماغ نداشت.
ناگهان یک نفر پیدا شد که داد می زد؛ «ماشاء الله حزب الله». یک گلاب پاش دوشی داشت و همینطور که شعار می داد، بین بچه ها شکلات پخش می کرد. فریاد می کشید؛ «کی خسته است؟» و بچه ها جواب می دادند؛ دشمن! خلاصه صحنه عوض شد و بچه ها حسابی روحیه گرفتند. حاجی بخشی بین بچه ها به حاجی عطری، حاجی گلابی و حاجی شکلاتی هم معروف بود.
نویسنده کتاب همپای صاعقه در مورد دلیل معروفیت حاجی بخشی در جبهه می گوید: حاجی بی غل و غش و در یک کلام خودش بود. ظاهراً یک نفر بود اما وقتی می آمد انگار یک تیپ و لشگر آمده است. همه را به وجد می آورد.
با آن شکل و شمایل و شعارها شب عملیات با یک پاتیل حنا می آمد و دست و پای همه بچه ها را حنا می بست. مثلاً شب عید سال 64 عملیات بدر بود. همان ابتدای کار یک تعدادی شهید شده و بچه ها از نظر روحی خیلی خراب بودند. یک دفعه حاجی بخشی با کلی حنا و شعار آمد. فریاد می زد؛ کجا می رید؟ بچه ها جواب دادند کربلا. حاجی گفت: منو می برید؟ بچه ها: نه! جا نداریم! و حاجی با شوخی و خنده دنبالشان می کرد. اینطوری بود که جو عوض شد.
گلعلی بابایی با گلایه می افزاید حاجی بخشی تمام ویژگی های ایثارگری را دارد و رسانه ها در مورد او به وظیفه خود عمل نکرده اند.
    
    
نماد حماسه و شجاعت
مسعود ده نمکی کارگردان فیلم اخراجی ها هم در مورد حاجی بخشی به موضوع جالبی اشاره می کند. وی می گوید: چندی پیش اسکات پیترسون از خبرنگاران روزنامه آمریکایی کریستین ساینس مانیتور برای تهیه گزارش به ایران آمده بود. پیترسون در ملاقاتی که با من داشت گفت؛ ما آنجا یک مرکز فرهنگی راه انداخته ایم و مستندات جنگ شما را جمع آوری و ترجمه می کنیم. اولویت هم در این ماجرا با مستندهای روایت فتح است.
پیترسون معتقد بود جنگ ما چند نماد داشته است و او عکس این نمادها را در دفتر کار خود به دیوار زده بود. یکی عکس شهید آوینی به عنوان نماد تفکر و روح جنگ و دیگری عکس حاجی بخشی!
همان عکس معروف که در سه راهی شهادت مشغول خاموش کردن ماشین مشتعل خود است، در حالی که دامادش هم در ماشین در حال سوختن است. پیترسون می گفت حاجی بخشی نماد روح شجاعت و حماسی جنگ است.
    
    
سه راهی مرگ
برای پیگیری ماجرای آن عکس به سراغ عکاس آن - احسان رجبی- می رویم. رجبی در ابتدا برای حاجی بخشی آرزوی سلامتی می کند و از حضور مومنانه او در تمام صحنه های انقلاب می گوید.
این عکاس هنرمند دفاع مقدس در مورد آن عکس می گوید: در عملیات کربلای5 یک سه راهی در شلمچه بود که به شدت زیر آتش دشمن بود و هر جنبنده ای را در آن محل می زدند. به همین دلیل بین بچه ها به سه راهی مرگ، یا همان شهادت معروف شده بود.
یک سمت آن منطقه گردان میثم لشگر 27 مستقر بود و سمت دیگر آن هم گردان انصار به فرماندهی آقای محتشم بود. سه راهی محتشم هم به آن می گفتند. من و شهید سعید جانبزرگی در طرف استقرار گردان میثم مشغول عکاسی بودیم که یک دفعه صدای بلندگوی ماشین حاجی بخشی آمد.
حجم آتش خیلی زیاد بود و حاجی با بلند گو شعار می داد و می آمد و بچه ها از داخل سنگر ها جوابش را می دادند. البته سنگر که چه عرض کنم. بیشتر جان پناه بود.
سه راهی تبدیل به گورستان ماشین ها شده بود. ماشین آبرسانی، مهمات، آمبولانس و ... را زده و لاشه ماشین ها این طرف و آن طرف افتاده بود. بچه ها گفتند اگر ماشین حاجی بیاید آن را هم می زنند. اتفاقاً همینطور هم شد و چند ثانیه بعد ماشین رسید و مورد اصابت قرار گرفت. من و سعید کمتر از 200 متر تا ماشین فاصله داشتیم و سریع خودمان را رساندیم. گلوله مستقیم تانک از شیشه جلو رفته بود داخل و ماشین مشتعل بود.

غیر از حاجی که راننده بود سه مجروح هم در ماشین او بودند که یکی از آنها داماد حاجی بود. حاجی بخشی سریع پریده بود پایین و سعی داشت آتش را خاموش کند و آنها را نجات دهد. چند تا از بچه ها هم رفتند کمک اما آتش تمام ماشین را گرفته بود و کاری از کسی ساخته نبود.
تلاش آنها برای نجات آن سه نفر در حالی بود که حجم آتش چند برابر شده بود. حتی حاجی بخشی و سعید همانجا چند ترکش هم خوردند. یکی گفت چه جهنمی و دیگری جواب داد؛ چه جهنم قشنگی!

وقتی برای حاجی مسجل شد که افراد شهید شده اند و کاری از آنها ساخته نیست با روحیه ای بالابه سمت خط راه افتاد و فریاد زد: کی خسته است؟!
بچه ها دورش حلقه زدند و بوسه بارانش کردند و با موتور فرستادندش عقب.
رجبی در پایان می گوید حاجی بخشی همین روحیه را بعد از جنگ هم حفظ کرد و ان شاء الله
سایه اش همیشه بر سر ما باشد چرا که ما به خیر و برکت او و آن چهره پر مهر و محبت همیشه نیاز داریم.
راستی دو روز پس از آن ماجرا، رادیو عراق شایعه می کند حاجی بخشی کشته شده است. حاجی سریعاً به جبهه بر می گردد و می گوید: صدام شایعه کرده من مرده ام. آمدم به او بگویم من از آن دنیا آمدم تا تو را با خودم ببرم!
    
    
شیعه علی
محمد مهین خاکی از جانبازان دفاع مقدس و رفقای نزدیک حاجی بخشی معتقد است برای شناخت این مرد باید به گذشته پرفراز و نشیب او نگریست. حاجی بخشی از طبقات محروم و مستضعف جامعه بوده و در متن انقلاب قرار می گیرد. شخصیت حاجی بخشی قبل از جنگ شکل گرفته و در جنگ به اوج خود رسیده و بروز پیدا می کند.
مهین خاکی در مورد آشنایی خود با وی می گوید: من از طریق جنگ با حاجی و خانواده اش آشنا شدم. اول هم با پسرش آقا رضا که در قصر شیرین شهید شد، آشنا شدم.
آن اوایل حاجی بخشی یک نیسان داشت و با آن کمک های مردمی را از پشت جبهه جمع می کرد و به خط مقدم می رساند. آنجا هم به همان ماشین مجروحین را حمل می کرد و البته شعارهای خاص خودش هم که همه بچه های جنگ با آن آشنایی دارند. طوری بود که اگر چند روز بچه ها او را نمی دیدند احساس دلتنگی می کردند.
عباس پسر دیگر حاجی بخشی هم د رفاو شهید شد و نادر- دامادش- هم در کربلای پنج جلوی چشمش.
حاجی بخشی می توانست در خانه اش بنشیند و بگوید من دین خودم را ادا کرده ام اما چنین نکرد. او سمبل مقاومت است. نه گرمای جنوب و نه سرمای غرب او را از پا نینداخت. در بیت المقدس2 برف خیلی شدیدی آمده بود. بچه هایی که شهید شدند هنوز در جیبشان خوراکی حاجی بخشی بود. آن خوراکی ها تبرک و روحیه بخش بود.

مهین خاکی معتقد است حاجی بخشی یکی یکدانه بود و تکرار شدنی نیست. بعد از جنگ هم سعی کرد روی پای خودش باشد و با آنکه سن و سالی از او گذشته بود به شدت تلاش و کوشش می کرد.
 بعد از صحبت های مهین خاکی یاد سپاه حضرت علی(ع) می افتم که یک روز سرمای زمستان و روز دیگر گرمای تابستان را برای فرار از جهاد بهانه می کردند. چه انگشت شمار بودند یاران واقعی حضرت و چه زیباست نام«شیعه علی» برای حاجی بخشی!

روایت مرتضی آوینی از حاج بخشی هر جا كه حزب‏الله هست، او نیز هست

روایت مرتضی آوینی از حاج بخشی
هر جا كه حزب‏الله هست، او نیز هست

حاج بخشی را همه با شعار "ماشاء الله حزب الله" و تویوتای پر از ترکش می شناسند. پیرمردی که اکنون در ICU بیمارستان بستریاست، روایت زیر از شهید آوینی در سلسله برنامه های روایت فتح درباره این پیر جبهه هاست:

تربت پاك خوزستان، پوشیده از شقایق‌های سرخ، بار دیگر میزبان قدوم مباركی است كه راه تاریخ را به سوی نور می‌گشایند و این شقایق‌های سرخ نیز كه تو گویی با خون آبیاری شده‌اند، بر همان پیمانی شهادت می‌دهند كه حزب الله را بدین خطه كشانده است؛ همان پیمانی كه رجالی از مؤ‌منین با حق بسته‌اند و در همه‌ی طول تاریخ بر آن پایمردی ورزیده‌اند.

تربت پاك خوزستان، پوشیده از شقایق‌های سرخ، بار دیگر میزبان قدوم مباركی است كه راه تاریخ را به سوی نور می‌گشایند: حزب الله؛ مردانی كه تندباد عواصف آنان را نمی‌لرزاند، از جنگ خسته نمی‌شوند، ترسی به دل راه نمی‌دهند، بر خدا توكل

 می‌كنند و عاقبت نیز از آن متقین است.

 

اسوه‌ی حزب ابوالفضل العباس (ع) است و درس وفاداری را از او آموخته‌اند. وقتی با این جوانان سخن از عباس می‌گویی، در دل خود جراحتی هزار و چند صد ساله را باز می‌یابند كه هنوز به خون تازه آغشته است؛ جراحت كربلا را می‌گویم.

اكنون وعده‌ی خداوند تحقق یافته است و قومی را مبعوث ساخته كه محبوب او هستند و او نیز محبوب آنهاست و چه چیزی خوش‌تر از ملامتی كه در راه محبوب كشند؟ آماده شو برادر، جراحت كربلا هنوز هم تازه است و تا آن خونخواه مقتول كربلا نیاید، این جراحت التیام نمی‌پذیرد.

غروب سر رسیده است و تا شب، تا پایان انتظار، فاصله‌ای نیست. گوش كن! صدای تپش مشتاقانه‌ی قلب‌هایشان را می‌شنوی؟ برادران، این قلب تاریخ است كه در سینه‌ی شما می‌تپد.

حزب الله اهل ولایت است و اهل ولایت بودن دشوار است؛ پایمردی می‌خواهد و وفاداری. تربت پاك خوزستان، پوشیده از شقایق‌های سرخ، بار دیگر میزبان قدوم مباركی است كه راه تاریخ را به سوی نور می‌گشایند و این شقایق‌های سرخ نیز كه تو گویی با خون آبیاری شده‌اند، بر همان پیمانی شهادت می‌دهند كه حزب الله را بدین خطه كشانده است؛ همان پیمانی كه رجالی از مؤ‌منین با حق بسته‌اند و در همه‌ی طول تاریخ بر آن پایمردی ورزیده‌اند. اكنون وعده‌ی خداوند تحقق یافته است و قومی را مبعوث ساخته كه محبوب او هستند و او نیز محبوب آنهاست، و چه چیزی خوش‌تر از ملامتی كه در راه محبوب كشند؟

امشب، سكوت شب رازدار دعاهایی است كه تا عرش صعود می‌یابند و زمین را به آسمان متصل می‌كنند. ای نخل‌ها، ای رود، ای نسیم، ای آنان كه با نظام تسبیحیِ عالم وجود در پیوندید، با ما كه این پیوند نداریم بگویید كه تقدیر چیست و قضای الهی بر چه گذشته است.

هزارها سال از هبوط انسان می‌گذرد و در این پهنه‌ی تاریخ كه صحنه‌ی گذار از باطل به سوی حق است چه ظلم‌ها كه نرفته است و چه خون‌های مطهر كه بر زمین نریخته است! پروردگارا، تو در جواب فرشتگان فرمودی: «انی ا‌علم ما لا تعلمون- من چیزی می‌دانم كه شما نمی‌دانید.»(١) پروردگارا، چگونه تو را شكر گوییم كه ما را در این عصر كه پهنه‌ی تفسیر این آیت ربانی است به گذرگاه زمان كشانده‌ای؟

شور و اشتیاق بچه‌ها قابل توصیف نیست. آنان با آنچنان شوق و شوری به صحنه‌های مقدم نبرد می‌شتابند كه تو گویی نه ظاهر، كه باطن را می‌بینند؛ اگرنه، ظاهر جنگ كه زیبا نیست. آنها دل به حق خوش دارند و چهره‌های شادابشان حكایت از عمق آگاهیشان دارد.

آنان زمان خود را به‌خوبی می‌شناسند و رسالت خود را به‌روشنی دریافته‌اند. آنها بچه‌های محله‌های من و تو هستند؛ همان‌ها كه در مسجد و بازار و اینجا و آنجا می‌بینی. آن یكی كاسب بازار است، دیگری دانشجوست و این سومی، روستایی پاك‌طینتی كه با خود طبیعت را، صدای آب روان را، نسیم پاك كوهستان‌ها را در بقچه‌ای بسته است و می‌آورد.

در آن سوی فاو، در مقر فرماندهی بعثی‌ها، به حاج بخشی بر خوردیم؛ چهره‌ی آشنای حزب الله تهران. هر كس سرزندگی و بذله‌گویی و آن چهره‌ی شاداب او را می‌دید باور نمی‌كرد كه دو ساعت پیش فرزندش شهید شده باشد. اما حقیقت همین بود. هنگامی كه ما به حاج بخشی بر خوردیم دو ساعتی بیش از شهادت فرزندش نمی‌گذشت. او حاضر نشده بود كه به همراه پیكر فرزند شهیدش جبهه‌ی نبرد را، ولو برای چند روز، ترك گوید. ما آخرین بار كه او را دیده بودیم در تهران بود، هنگامی كه كاروان نخستین «راهیان كربلا» عازم جبهه‌ی نبرد بودند. هر جا كه حزب الله تهران هست او نیز همان جاست و علمداری می‌كند.

حزب الله از متن امت خوب ما برخاسته‌اند و در دل مردم جای دارند. آنها یادآور وعده‌های قرآن و روایات هستند و تو گویی همه‌ی تاریخ منتظر قدوم آنها بوده است. به این چشمان اشك‌آلوده بنگرید؛ این اشك‌ها نشان می‌دهد كه جراحت كربلا بعد از هزار و چند صد سال هنوز بر دل‌های ما تازه است. خداوند حزب الله را برای خونخواهی حسین‌(ع) و باز كردن راه كربلا برانگیخته است.

حاج بخشی با یك گونی شكلات و دریایی از سرور به سوی خط می‌رفت تا بین بچه‌ها شادی و شكلات پخش كند. او مرتباً می‌گفت اینجا خانه‌ی خودمان است و همه می‌دانستند كه او نظر به كشورگشایی ندارد، بلكه می‌خواهد از سر طنز جوابی به صدام داده باشد. و به‌راستی چه كسی می‌تواند باور كند كه در این لحظات، دو ساعتی بیش از شهادت فرزند او نمی‌گذرد و با این‌همه، او هنوز هم روحیه‌ی طنزآمیز خود را حفظ كرده است؟ چگونه می‌توان این‌همه را جز با معجزه‌ی ایمان تفسیر كرد؟

همه‌ی بچه‌ها او را همچون پدری مهربان دوست می‌دارند و شاید او نیز در هر یك از این جوانان نشانی از فرزند شهید خود می‌بیند. و یا نه، اصلاً این حرف‌ها زاییده‌ی تخیلات ماست و او آنچنان به حق پیوسته است كه شهیدان را مُرده نمی‌پندارد... خدا می‌داند.

عمو حسن نیز به همراه حاج بخشی به راه افتاده بود. در كنار خط، بچه‌ها ساعت فراغتی یافته بودند و استراحت می‌كردند، هر چند آتش دشمن به راه بود و لحظه‌ای قطع نمی‌شد. حاج بخشی به یكایك سنگرهایی كه بچه‌ها با دست در خاك كنده بودند سر می‌زد و شادی و شكلات پخش می‌كرد و دعا می‌كرد كه خداوند این بچه‌ها را حفظ كند. عمو حسن نیز درباره‌ی اسرای عراقی حرف می‌زد و تعریف می‌كرد كه چگونه اسرا از رفتار بچه‌ها شگفت‌زده شده بودند.

همه چیز ساده و صمیمی در جریان بود و اگر چشمی ناآشنا به این صحنه‌ها می‌نگریست، می‌پنداشت كه قافله‌ی مرگ هزارها سال از این بچه‌ها فاصله گرفته است، یا اگر زبانی ناآشنا می‌خواست به توصیف حالات این بچه‌ها بپردازد می‌گفت: آنها مرگ را به بازی گرفته‌اند. اما نه، ما كه آنها را می‌شناختیم، می‌دانستیم كه اینچنین نیست.

هر بار كه حاج بخشی جوانی را در بغل می‌گرفت، ما به یاد فرزند شهید او می‌افتادیم و از خود می‌پرسیدیم: آیا او هم به همان موجود عزیزی كه در ذهن ماست می‌اندیشد؟ اما او آن‌همه آرام و سرزنده و شاداب است كه تو گویی اصلاً داغدار جوانش نیست.

یكی از بچه‌ها زخمی شده است و دیگران همگی در اطرافش جمع شده‌اند و از سر محبت به او شكلات می‌دهند. یكی از بچه‌ها به شوخی می‌گوید: سرش افتاده بود، پیوند كردیم! و این حرف را به گونه‌ای می‌گوید كه اگر كسی این بچه‌ها را نشناسد، می‌پندارد آنها مرگ را به بازی گرفته‌اند. اما نه، ما كه با آنها آشنا هستیم می‌دانیم كه اینچنین نیست. آنها بیش از هر كس دیگری به مرگ می‌اندیشند و به عالم آخرت ایمان دارند و درست به همین دلیل است كه از مرگ نمی‌ترسند.

یكی از بچه‌ها می‌گوید عاشقی این حرف‌ها را هم دارد و منظورش عشق به حسین است. و باز آن جراحت هزار و چند صد ساله در سینه‌ی ما زنده می‌شود؛ جراحت كربلا را می‌گویم. آری، اگر می‌خواهی كه حزب الله را بشناسی اینچنین بشناس: او اهل ولایت است، عاشق امام حسین (ع) است و از مرگ نمی‌هراسد. سلام بر حزب الله.

تربت پاك خوزستان بار دیگر میزبان قدوم مباركی است كه راه تاریخ را به سوی نور می‌گشایند: حزب الله؛ مردانی كه تندباد عواصف آنان را نمی‌لرزاند، از جنگ خسته‌ نمی‌شوند، ترسی به دل راه نمی‌دهند، بر خدا توكل می‌كنند، و عاقبت نیز از آن متقین است.

***
بسیجی عاشق كربلاست و كربلا را تو مپندار كه شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نام‌ها. نه، كربلا حرم حق است و هیچ‌كس را جز یاران امام حسین (ع) راهی به سوی حقیقت نیست.

كربلا، ما را نیز در خیل كربلاییان بپذیر. ما می‌آییم تا بر خاك تو بوسه زنیم و آن‌گاه روانه‌ی دیار قدس شویم.

نامه حاج بخشی به رهبر معظم انقلاب

حاج بخشی در سال های اخیر با درد و رنج بسیاری روبرو بود. او دی ماه سال 1387 با ارسال نامه‌ای به رهبر معظم انقلاب از دلجویی و تفقد ایشان و اعزام حجت الاسلام والمسلمین گلپایگانی به بیمارستان برای عیادت از وی قدردانی کرد.

محضر مبارک حضرت آیت الله العظمی خامنه ای ولی امر مسلمین جهان

ای رهبر حزب الله در سراسر دنیا، سلام و عرض ارادت این پیرغلام جبهه ها و خاک پای بسیجیان را که اکنون در بستر بیماری افتاده است بپذیرید از اینکه آقای گلپایگانی را برای عیادتم به بیمارستان فرستادید و این جانباز پیر و پدر دو شهید را به لطف خود نواختید بی اندازه ممنون و سپاسگزارم. من همه جا فریاد زده ام که خط خامنه ای خط محمد رسول الله(ص) و ائمه اطهار(ع) است، آن بزرگواران هم پدر و مادر شهدا و جانبازان را بعد از پایان جنگ ها فراموش نمی کردند و به دلجویی آنها می رفتند.

زبان الکن این پیر غلام چگونه می تواند پاس لطف و محبت رهبر و مقتدایم را بجای آورد. خدای سبحان سایه شما را بر سر همه ملت های مسلمان و مستضعفان جهان و تمامی بسیجیان مستدام بدارد.

فدای شما - حاج بخشی

 

تصاویر منتشر نشده از پیر جبهه‌ها حاجی‌بخشی؛ دو هفته قبل

آخرین تصاویر از جانباز و پیر جبهه‌‎های دفاع مقدس مرحوم حاجی بخشی در اربعین شهدای غدیر (گلزار شهدای امامزاده طاهر كرج)

 

تصاویر حاجی بخشی در مراسم گرامیداشت شهدای حج خونین سال 66 (دو ماه پیش؛ بهشت زهرای تهران)